0.5a

خب امروز یه بحثی تو گروه دانشگاه شد در مورد اتفاقای اخیر. نگین بحثو راه انداخت و من اولش قرار بود شرکت کنم من! ولی وقتی بحث شروع شد هیچی نگفتم و لال شدم 

تو بحث قبلا خیلی شرکت کردم خیلی جاها حرفمو داد زدم و نترسیدم طرف کیه ولی اینجا و امروز با این که اینقدر عصبی بودم هیچی نگفتم نمیدونم چه حسی اومد و نداشت اینکارو انجام بدم خودم احساس میکنم و میدونم ترس نبود. ولی هر چه که بود تو ذهن بقیه ضعیف و ترسو و محافظ کار به نطر میرسم 

احساس کردم خیلیا رو ناامید کردم. که پشتشون به من گرم بود دوستامو ناامید کردم مامانمو و بابامو که بهم یاد دادن همیشه حرفمو بزنم. عمو یوسفمو شوهر خاله عزیزم که برام مثل یه دوست بود و مامان اقدسمو  اینا همشون تو یه دوره ای از زندگیشون حرفشونو زدن که براشون خوب تموم نشده و من هنوز نمیدونم چرا لال شدم و فقط نگا کردم چقدر رقت انگیز و وقیح بودم اون لحظه کاش میشد زمانو به عقب برگردوند

من حرفمو ازین به بعد بخاطر استدلال‌های ابلهانه تو خودم نگه نمیدارم نمی‌ذارم کسی ازم ناامید شه چند تا قول به خودم دادم تا شخصیتم اون چیزی که میخوام بشه.. باید بتونم به قولام عمل کنم و گرنه خودم از خودم ناامید میشم 

  • نیما یوشیج
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۶ دی ۹۸ ، ۲۰:۱۰
  • نیما یوشیج
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۸ دی ۹۸ ، ۲۳:۲۸
  • نیما یوشیج
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۷ دی ۹۸ ، ۰۲:۴۱
  • نیما یوشیج
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۷ آذر ۹۸ ، ۰۴:۴۵
  • نیما یوشیج
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ آذر ۹۸ ، ۰۰:۳۳
  • نیما یوشیج
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۶ آذر ۹۸ ، ۰۱:۲۵
  • نیما یوشیج
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۵ آذر ۹۸ ، ۰۱:۱۸
  • نیما یوشیج
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۱ آذر ۹۸ ، ۱۹:۰۲
  • نیما یوشیج
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۱ آذر ۹۸ ، ۰۰:۴۱
  • نیما یوشیج